تبلیغات
بنده خدا باش پادشاه خلق - توی یه خیابون بن بست ...
 
بنده خدا باش پادشاه خلق
انسان! خودت به یاری خود برخیز
 
 
دوشنبه 8 آذر 1389 :: نویسنده : pnader npakbaz
توی یه خیابون بن بست و قدیمی، خونواده ای فقیر زندگی میكردند. 4 تا پسر- 2 تا دختر. بزرگتر این خونواده،اسمش بی بی مهین، كه مادر بزرگ بچه ها بود. بچه ها یتیم بودند. مادرشون هم سر آخرین زاش مرد. سر زای آخرین بچش یا آخرین پسرش كه اسمش غفار بود. خونشون به زور به 50 متر میرسید. مشكل امرار معاششونو دو تا پسر بزرگتر خونواده یعنی كریم و امیر حل می كردند. بی بی، نگران پولی بود كه كریم و امیر به خونه می اوردند. بیچاره حق داشت، چون بعضی وقتا هیچ پولی به خونه نمی اومد، بعضی وقتا هم یك دفعه پول چند هفته رو به خونه می اوردند. كار كریم و امیر خرید و فروش اموال دزدی و سرقتی بود. تا یه حد خیلی كمی از شغلشون ناراحت بودند، چون وضعیت زندگی و وضع مالیشون رو بهونه كرده بودند. ولی ته دلشون ناراحتی فریاد میزد. آخه از روزی كه پدر خونواده فوت كرد و امور مالی به دست این دوتا افتاد، بی بی مهین روز به روز مریضی و بیماریش حاد تر می شد.  هیچ كدوم از افراد خونواده این قضیه رو درك نكردند، به جز غفار.  غفار چهار سالش بود. با وجود فكر و عقل بچگونش، همش با خواهر و برادرا سر این موضوع بحث می كرد. بر خلاف آدمهای اطرافش، خوبی و بدی رو میدید و تشخیص میداد. هیچوقت نمی تونست پیش خواهر و برادراش بخوابه. همه ی شبهاش تو بقل بی بی احساس آرامش میكرد و میخوابید. روزها می گذشتند. برادرا چشم به یك معجزه ای بودند تا زندگیشون از این رو به اون رو بشه. همش تو گوش همدیگه میخوندند و از نا امیدی می گفتند، یا از رویای افتادن یه كیسه پول توی حیاط خونشون. غفار بی ارزشی صحبت های داداش هاش رو درك میكرد. به خودش می گفت:" منتظر یه معجزه از طرف خدا هستم، ولی میخوام بی بی ازش راضی باشه." خدا تو اون لحظه صدای بنده اش رو شنید. صداقت و دل پاكی غفار موجب شد كه خدا كلید این معجزه رو به دست خودش بده.

یه روز مشدی حسن، برنج فروش سر كوچه، غفار رو در حال رفتن به مدرسه میبینه و میره پیش بی بی تا ازش بخواد غفار علاوه بر درس، پیشش هم كار كنه. بی بی قبول میكنه و به غفار میگه:" همه كسم، فقط از درست عقب نیوفت. چون در غیر این صورت فقط باید به درست برسی." غفار قول میده كه درسش هم در كنار كار براش مهم باشه. روز اول كار غفار هیچی بلد نبود. حتی تو شمردن رقم ها هم اشتباه می كرد. روزهای بعد هم نتونست رضایت مشدی حسن رو جلب كنه. نمی تونست جلوی مشتری ها بلبل زبونی كنه و مشدی از این قضیه خیلی ناراضی بود. یه مدت گذشت. غفار كارشو خوب انجام نمی داد ولی یه چیزی رو داشت. صداقت. مشدی اینو خوب فهمیده بود و به خاطر همین راستگویی غفار اونو نگه داشت. غفار وقتی صحبت می كرد، هیشكی حتی شك هم نمی كرد كه شاید راست نگه. با اینكه زیاد صحبت نمی كرد ولی حرفشو همه قبول داشتند. مدت ها می گذشت و غفار بزرگتر می شد. تا اینكه 17 سالش شد. مشدی حسن یه بیماری نادری گرفت و بعد چند روز مرد. چون بچه نداشت، طبق وصیت خود مشدی حسن، مالكیت مغازه ی بزرگ برنج فروشی به غفار رسید. اون روز، روز پاك و مقدسی بود. چون دل پاك بر فكر ناپاك فائق آمد.






نوع مطلب :
برچسب ها :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : pnader npakbaz
نویسندگان
نظرسنجی
برترین اختراع جهان چیست؟؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

http://www.webna.ir/news/?id=1162824281